<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شبهای آفتابی</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Apr 2008 01:28:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>موجودی متفاوت به نام زن</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P class=snap_preview align=justify&gt;می خواهم مطلبم را به یه خاطره شروع کنم: چند روز پیش ، سر کار یه اتفاقی افتاد.همکارم که تقریبا هم سن و سال هم دیگه هستیم.از من خواست که کمکش کنم من هم بهش گفتم که باشه چند دقیقه دیگه می آم تا  کمکت کنم، ولی قبل از اینکه من برم کمکش، جلوی یکی از بچه ها گریه اش گرفته بود که این پسره به من توجه نمی کنه و وقتی که من ازش کمک می خوام سر من داد می زنه و از این حرفا .بعدش رفته بود تو بریک روم و تقریبا همه دور و برش جمع شده بودند ازش می پرسیدند چی شده. رییس من را صدا زد تو دفترش&lt;IMG class=alignleft style=&quot;FLOAT: left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.whatisdeepfried.com/MEDIA/WONDER%20WOMAN.jpg&quot;&gt; و ازم خواست که قضیه را براش توضیح بدم. منم همه ماجرا همون جور که اتقاق افتاده بود گفتم. اول یه کم خندید بعد گفت که نگران نباشم حتما دختره پریود شده بوده ، هی منو نصیحت می کرد که هوای دخترا را باید در این وقتا داشت چون اونا خیلی عصبی و حساس می شوند و گفت به من که من دختره رو می یارم و تو یه معذرت خواهی مصلحتی بکن و بذار همه چی تموم شه بره .منم که حسابی شوکه شده بودم ، قبول کردم ، لیلی اومد و من ازش معذرت خواهی کردم و اونم در حین صحبتاش دو سه تا امتیاز از من گرفت و قضیه اینجا تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P class=snap_preview align=justify&gt;اما راستش و بخواهید من در اون زمان و چند روز بعدش بدون توجه به هر گونه حق زنان در جامعه از همه ی اونا متنفر شدم ، همش گفته یا نوشته های ضد زنانه یادم می امد و کاملا به این نتیجه رسیده بودم که زنان موجودات اضافه هستند که فقط برای گمراهی ما مردها پا به عرصه موجودیت گذاشتند .داستان نیچه یادم افتاد که بعد از یه شکست عاشقانه تا آخر زندگیش از زن ها خوشش نمی اومده.  یا مثلا کشیش ها یا تارک دنیا هایی که تا آخر عمر از هز گونه تماس با زن ها به طور دائم خودداری می کنند. همین جوری فکرهای مختلف تو ذهنم می اومد.مثلا فکر می کردم که اگه هیلاری کلینتون رئیس جمهور بشه در زمان پریودش بخواد تصمیم گیری های مهم بکنه کارمون زاره .دیگه راستی راستی باورم شده بود که این قضیه پریود شدن واقعیت داره.&lt;/P&gt;
&lt;P class=snap_preview align=justify&gt;اما الان که از اون قضیه چند وقتی می گذره و حضور اون تفکر ضد زنانه در ذهنم کمرنگتر شده  می فهمم من چقدر بی خود فکر می کردم ،شاید اصلا من خودم هم دچار پریود شده بودم ! اما بعد از اون همه درگیریهای فکری  به این نتیجه رسیدم که زن و مرد دو موجود شبیه هم ولی با دو سیستم فکری کاملا متفاوت هستند و اینکه آدم اصولا هر کسی را قبل از در نظر گرفتن ویژگی های متفاوت جنسیتی و نژادی و … باید فرداً  مورد قضاوت قرار بده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 01:28:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات مقدماتی آمریکا</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;A title=a.jpg href=&quot;http://sunnynights.wordpress.com/files/2008/01/a.jpg&quot; mce_href=&quot;http://sunnynights.wordpress.com/files/2008/01/a.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 420px; HEIGHT: 146px&quot; height=167 alt=a.jpg src=&quot;http://sunnynights.wordpress.com/files/2008/01/a.jpg&quot; width=442 mce_src=&quot;http://sunnynights.wordpress.com/files/2008/01/a.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انتخابات مقدماتی آمریکا ، پنجشنبه در ایالت ایووا شروع شد ، دو حزب عمده آمریکا در حال رقابت هستند با اینکه همه یه جورایی می دوند که این دفعه نوبت دمکرات هاست که بی آیند تو بازی .&lt;IMG src=&quot;http://www.ediets.com/news/images_article/080604_article_huck.jpg&quot; align=left mce_src=&quot;http://www.ediets.com/news/images_article/080604_article_huck.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  یک دفعه بالا اومدن مایک هاکبی از حزب جمهوری خواه یه کم عجیب بود ،هاکبی که با بودجه ی خیلی کم وارد شده با سخنرانی های  موثر و با سابقه ی جالبش آدم  دلربایی نشون میده. اونکه فرماندار ایالت آرکانزا و یک کشیش بوده، چند سال پیش با یه اراده مصمم تونست نزدیک به صد پوند از وزن بدنش رو کاهش بده همین چیزهای کوچیک اون و آدم مصمم و محبوبی جلوه می ده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center mce_keep=&quot;true&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; او بعد از اینکه اکثریت آرا در ایالت ایووا برد در سخنرانیش گفت :که همه چی از اینجا شروع شد، ولی همه چی اینجا تموم نمی شه ،ما باید همین روند رو در بقیه ایالت ها هم ادامه بدیم تا سال دیگه در کاخ سفید جشن پیروزی رو همه با هم  بگیریم .او به شوخی گفت که من آزو داشتم که اینجا آخر کار بود و همین امشب همه چی تموم می شد ولی این جوری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 220px; HEIGHT: 247px&quot; height=258 src=&quot;http://img.timeinc.net/time/time100/2007/images/barack_obama.jpg&quot; width=208 align=left mce_src=&quot;http://img.timeinc.net/time/time100/2007/images/barack_obama.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرف دیگه باراک اوباما که در سخنرانی هاش از یه تغییر صحبت می کنه(مثل وعده های کاندیداها  در جمهوری اسلامی) که هیچ کی هم نمی دونه منظورش از این تغییر چیه از حزب دمکرات نفر اول شد ، هیلاری کلینتون که رقیب اصلی باراک اوباما به شمار می آید نفر سوم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center mce_keep=&quot;true&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه این توضیحات که بگذریم، سیستم طوری طراحی شده که اصولا هر وقت دمکرات ها می ایند سر کار آزادی های بیشتری مردم کسب می کنند و پول زیادتری دست مردم هست، و وقتی جمهوری خواه ها سر کار هستند دولت و تصمیماتش یه حالت مذهبی تر پیدا می کنه .(مثلا تصمیماتشون در زمینه سقط جنین و ازدواج همجنس بازها).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید دید این روند چه جوری ادامه پیدا می کنه سه شنبه انتخابات بعدی انجام می شه ، همین جوری که انتخابات ادامه پیدا ادامه می کنه تا هر حزب کاندیدای نهایی خودش رو معرفی کنه قضیه هم جدی تر می شه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 05:11:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز گشت...</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=snap_preview&gt;
&lt;P&gt;بعد از یه دو ، سه ماهی تعطیلی دوباره برگشتم.انصافا چیزی هم برای گفتن نداشتم ، با اینکه تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد،سخنرانی دکتر در دانشگاه کلمبیا،ادامه یافتن طرح ارتقا اجتماعی (=سلب آزادی)،بالا رفتن نرخ تورم ، کم آوردن بوش در مسأله اتمی ایران و…،اما هیچکدام این ها به من انگیزه ای برای نوشتن نمی داد،نمی دونم شاید فکر کردن به اینکه با تمام این وبلاگ های موجود کی حالا می آد و نوشته من و بخونه این انگیزه رو ازم می گرفته ، اما اصولا این وبلاگ از یه جهاتی شبیه دفترچه خاطرات منه و تصمیم دارم نگهش دارم به امید اون روزی که چرندیات ما هم خریداری داشته باشه اما واقعا سخته برای وبلاگ نویس هایی مثل من چون ما ها که خواننده هایی فیکسی نداریم باید این نوشته رو اینجا بنویسیم بعد با هزار بدبختی  لینکش رو تو بالاترین یا جاهای دیگه بذاریم تا شاید چند نفری هم نوشته های ما را بخونند و چند تا کامنت بذارند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بدبختی ما از اونجا شروع میشه که این لینک حتی به صفحه اول هم راه نمی یابه و دیگه وضع بد ترهم میشه و آدم دچار یه افسردگی کوچیک می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از همه اینها بگذریم عجب سخنرانی کرد دکتر تو اون دانشگاه .چقدر سلیس و روون ،چقدر با اعتماد به نفس .الحق که سخنران متبحریه،همه جاشو قشنگ اومد حتی به نظر من اون تیکه ای که در مورد همجنس گرا ها گفت ، یه جور دفاع از همجنسگراهای تو ایران بود؛واقعا وقتی این همجنسگرا ها رو آدم تو جوامع خارجی می بینه ،می فهمه که همجنس گراهای داخل ایران با بقیه ی دنیا فرق می کنند ، این همون چیزی که دکتر گفت دیگه، درسته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد گزارش سازمان اطلاعاتی آمریکا در مورد مسأله اتمی ایران هم می شه هزار و یک تحلیل کرد ،از تفکر انگیسی مأبانه که این ها بالاخره به توأفق رسیدند و قضیه را ول کردند گرفت تا اینکه واقعا جمهوری اسلامی دنبال قضیه بمب نیست . اما اینکه کدام یکی از اینها به حقیقت نزدیک ، الله اعلم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هر حال من بازگشتم.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Dec 2007 10:54:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>این روزها به شدت گرفتارم نمی دونم این وضعیت تا کی&amp;nbsp;می&amp;nbsp;خواد&amp;nbsp; ادامه پیدا کنه ولی می دونم حالا حالا ها همین جوریه.از دوشنبه تا پنج شنبه می رم سر کار به صورت فول تایم بعدش هم که از سر کار می آیم می رم کالج ار ساعت ۵ تا ۱۰ شب . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه این سوال برای من بوده.این&amp;nbsp;&amp;nbsp;بچه های وبلاگ نویس چه طوری خرج و مخارج شون در می&amp;nbsp;آرند بعد به&amp;nbsp;&amp;nbsp; صورت فعالانه&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;روزی یکی دو تا پست می دند بیرون. نمیشه . هر&amp;nbsp; جور فکر&amp;nbsp;می کنم می بینم برای&amp;nbsp;اینکه آدم بروز باشه که اون هم لازمه وبلاگنویسیه حداقل آدم باید&amp;nbsp; روزی پنج شش ساعت تو اینترنت بچرخه.با این وضعیت اجاره خونه و خرج و مخارج تحصیل چی.&amp;nbsp;چه طوری اینها (بهتر بگم شما) مخصوصا&amp;nbsp;&amp;nbsp;وبلاگ نویسان&amp;nbsp;خارج&amp;nbsp;کشور&amp;nbsp;می&amp;nbsp;تونند این کار و بکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بعضی ها شون که از پشت! حمایت می شند&amp;nbsp; بعضی هاشون هم که حتما بابا ننه پول دارند از داخل براشون می فرستند.&amp;nbsp;اما کل اینا&amp;nbsp;بشند ۴٪ یا ۵ ٪ وبلاگنویس های&amp;nbsp;خارج&amp;nbsp;کشور&amp;nbsp;. بقیه اینها(شما) چه طور این کار رو می کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط آخر هفته ها وقت دارم ولی اونم سر درس خوندن و بقیه کار ها می ره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا دوست عزیز شما چه جوری این طور فعالانه در وبلاگستان می نویسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 22:20:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;رقص بندری&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1386/4/Photo/613.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرکات احمدی نژاد قبل ار دیدار با چاوز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jul 2007 19:35:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبلیغات صادقانه در انتخابات ریاست جمهوری</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>با خودم فکر می کردم چی می شد اگر کاندیداهای ریاست جمهوری قبل از انتخابات صادق بودند و وعده ها را صادقانه عنوان می کردند،حالا چه با افكار عموم جور در مي آمدچه در نمي آمد. مثلا فرض کنيد همين احمدي نژاد اگر قبل از انتخابات صادق بود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;و با همون صداقت اهداف واقعيش رو عنوان مي كرد و&amp;nbsp;دنيا هم ميچرخيد( دستور رهبر) و احمدي نژاد&amp;nbsp; راي مي اورد و انتخاب مي شد بعد مي ديديد که به تک تک اهداف و وعده هاش جامه عمل پوشونده. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اگر همچين چيزي اتفاق مي افتاد تبليغات احمدي نژاد رو اينطوري روی بيل برد هاي تبليغي ميديديم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;۱ .مشکله امروز جامعه ما شکل موي بچه هاي ما است بايد قوه مجريه&amp;nbsp; تمام تلاش خود رو براي رفع اون بکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۲. پرکردن زندانها به هر نحو&amp;nbsp; ممکن&amp;nbsp; از بي گناهترين انسانها تا اراذل و اوباش حتتي در موقع مقتضي بدون محاکمه انها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;۳. در کردن قمپزهاي عجيب مثل محو اسرايیل از نقشه جهان يا انتقال اون به آلمان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; ۴.نفي هولوکاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵.&amp;nbsp;گير دادن به جوانها به هر بهانهای که شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶. بدست آوردن هاله نور در مجامع بين المللي به طوري&amp;nbsp;که&amp;nbsp;اجازه پلك زدن به&amp;nbsp;شرکت کنندگان&amp;nbsp;ندهد&amp;nbsp;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۷.شدت دادن به جريان فراره مغزها براي اينکه جمعيت ما رو به افزيش است و بايد به نحوي از اين معضل کاست.&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸.&amp;nbsp;اذيت و آزار اقليت هاي مذهبي به نحوي که از كشور خارج شوند يا به دين اسلام بپيوندند که هر دو به&amp;nbsp;نفع&amp;nbsp; جامعه ماست.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۹.وارد کردن آفتابه براي آراستن اراذل و اوباش جامعه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰.&amp;nbsp;دستگيري موقت نظاميان و فرهنگيان مقيم كشور هاي ديگر اولويت با 15 ملوان انگيليسي است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۱.&amp;nbsp;تلاش به گروهک هاي مخالف دولت عراق براي ضایع کردنه امريکا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; اگر چیزي جا مونده تو قسمت نظرات بنويسيد .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2007 21:03:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جامعه ای که همه ما در آن اراذل و اوباشیم.</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>شاید الان خیلی دیر باشه که من در مورد اراذل و اوباش می نویسم.اما از آنجا که این مسئله خیلی مهمه و از آنجایی که ما ایرانی ها چیزهایی که بر سرمان می آد را خیلی زود فراموش می کنیم با پررویی تمام در مورد این مسئله مینویسم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم عکسهای اراذل و اوباش که که خبرگزاري هاي مختلف گرفتند را&amp;nbsp;،&amp;nbsp;&amp;nbsp; رو نگاه مي كردم، اولين چيزي که توجه هر بيننده را جلب ميکنه آن آفتابه هاي رنگي است که اين ماموران به گردن اينها انداختند، همون لحظه اين سئوال براي من پيش اومد که اينها اين همه آفتابه رو از کجا مي آورند ،يعني مثلا قبل از رفتن براي دستگيري يه گوني آفتابه، صندوق عقب ماشيناشون ميذارند و در حين ورود براي دستگيري علاوه بر باتوم و اسلحه، آفتابه رو هم ميگيرن دستشون و ميرن خونه اینها يا اينکه اين آفتابه ها را از همون منزله طرف بلند ميکننند به گردن اينا ميندازند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;چيزه ديگري که توجه منو جلب کرد، &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M244338.jpg&quot; target=_blank&gt;مدارکه جرمي &lt;/A&gt;بود که اين آقايون به خاطرش دستگير شدند تويه يکي از اين عکسها ديديدم که يه سري&amp;nbsp;CD هاي آهنگ بود که روش نوشته بود داريوش&amp;nbsp;،mp3ِ &amp;nbsp;گوگوش گلپا، تازه بعضي هاشون هم &amp;nbsp;ارجينال بود ـمثل گلپا- بعد يه سري چاقو ديدم که بيشتر شبيه چاقويه آشپزخونه&amp;nbsp;بودند- رسيور و&amp;nbsp; LNBهاي ماهواره ديدم چند تا بطري هم ديدم که&amp;nbsp;اول فکر مي كردم &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M244348.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M244348.jpg&quot; target=_blank&gt;مشروب یا الکل سفیده، &lt;/A&gt;بعد ديدم که توي کي از اين عکسها ُيه ماموري بطري را داره به خورده يکي از اين اراذل ميده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بعد اينها را من با خودم مقايسه کردم، ديدم منم تو خونه نزديك 400&amp;nbsp;،500 تا&amp;nbsp;سي دي آهنگ دارم با اين تفاوت که يه سري سي دي خارجي هم لاي اونا هست ، ما هم تو خونه مون چاقويه ساخته زنجان داريم -ماهم سه تا&amp;nbsp;LNB با دوتا ديش و يه دونه رسيور داريم، البته ما الکل مَلکل، خونه مون نداريم، ولي&amp;nbsp;همسایه مون&amp;nbsp;که يه دكتر اطفالِ، انواع و اقسام الکل را هم براي کاراي پزشکي هم نوع&amp;nbsp;خوراکیش را&amp;nbsp;براي مهمانيهاشون داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; عجب دنياي غريبي، عجب آدمهاي کثيفي هستن، مجرم را قبل از محاکمه،&amp;nbsp;مجازات مي کنند.&amp;nbsp; فکر کردم ديدم اينها با اين حساب دقيقا ميتونند هر ايراني رو دستگير کنند براي اینکه&amp;nbsp;که هرکس حداقل دو سه تا از اين آلاته جرم را&amp;nbsp; داره و حداقل دو سه باري هم به دختره همسايه&amp;nbsp; تيکه پرونده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نميدونيد از اون موقع که این&amp;nbsp;عکس ها را دیدم&amp;nbsp;تا حالا هر دفعه ميرم -گلاب به روتون- دسشويي چشمم که&amp;nbsp;به آفتابه مي آفته چه ترسي به من غالب ميشه -تو فکرِ شلنگم&amp;nbsp; تا مبادا يه وقت به &lt;A href=&quot;http://isna.ir/Main/PicView.aspx?Pic=Pic-925559-6&amp;amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;آفتابه آراسته شوم &lt;/A&gt;-نه، نه، شلنگ که بدتره، همون دستمال کاغدي از همشون بهتره، اما هميشه&amp;nbsp;این اميد را&amp;nbsp;دارم که اگه يه وقت دستگير شدم- بعد از مدتی بگویند که اشتباهي دستگير شدم و&amp;nbsp;آزادم کنند- مثل يه سري ديگه از اراذل و اوباش که تازه آزاد شدند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Jun 2007 19:32:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یازده دقیقه</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;...&quot; از آنجایی که من در محضر یک خردمند بوده ام.می خواهم از افلاطون نقل قول کنم:در اول خلقت زن و مرد این طور که امروز هستند، نبوده اند.هر دوی آنها&amp;nbsp; فقط یک موجود بوده اند .یک کم کوتاه تر ، با بدن و یک گردن ، اما سرشان&amp;nbsp;دو تا صورت داشت و از پشت به هم چسبیده بودند&amp;nbsp;، با دو دستگاه جنسی متفاوت&amp;nbsp; ، چهار تا پا و چهار تا دست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایان یونانی به این موجودات خیلی حسودی شان می شد.چون این موجودات با چهار دستی که داشتند سخت کار می کردند با دو صورتی که داشتند از پشت و جلو آگاه بودند و هیچوقت غافلگیر قضا وقدر دنیا نمی شدند.وچهار تا پا که می توانستند ساعت های طولانی بدون خستگی بایستند و راه بروند. و از همه اینها مهمتر این که&amp;nbsp;، این موجودات دو دستگاه جنسی متفاوت و جدا از هم داشتندو برای ادامه&amp;nbsp;خلقت نیاز به شخص دیگری نداشتند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زئوس بزرگترین خدای المپیوس گفت:من نقشه ای دارم تا این موجودات مقداری از قدرت خودشان را از دست بدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و او&amp;nbsp;این موجودات را دو قسمت کرد&amp;nbsp;و زن و مرد بوجود آمدند .&amp;nbsp;جمعیت جهان افزایش یافت و این موجودات&amp;nbsp;ضعیف تر شدند. حالا&amp;nbsp;باید به دنبال ان نیمه گمشده شان می گشتند و&amp;nbsp;آن را در آغوش می گرفتند و بوسیله این&amp;nbsp;آغوش قدرت قدیمی شان را&amp;nbsp;باز می یافتند&amp;nbsp;. قدرتی که بوسیله آن&amp;nbsp; از خیانت دوری کنند و استقامتی که دوباره سخت&amp;nbsp;کار کردن را&amp;nbsp;تاب بیاورند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این آغوش&amp;nbsp;که دو بدن رد می کنند بوسیله آن دوباره یکی شوند &lt;EM&gt;س-ک-س&lt;/EM&gt; نامیده می شود .&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;این داستان واقعیه؟&quot; ماریا پرسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;بنا به نظر&amp;nbsp;فیلسوف&amp;nbsp;یونانی&amp;nbsp;افلاطون،&amp;nbsp;بله&quot;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;این&amp;nbsp;یک قسمت از رمان&amp;nbsp;&lt;EM&gt;&quot;&lt;A href=&quot;http://books.google.com/books?id=PO0Oy4odqwQC&amp;amp;pg=PP1&amp;amp;ots=J86Iu0Guu1&amp;amp;dq=eleven+minutes&amp;amp;sig=GCw8pnsuBDo8bQCOoggcCyeGr7A&quot; target=_Self&gt;یازده دقیقه&lt;/A&gt;&lt;/EM&gt;&quot;نوشته پائولو&amp;nbsp;کوئلیو است. که یقین دارم هیچوقت در ایران چاپ نخواهد شد (حداقل تا ...)و حتی ترجمه رسمی هم نشده است.محور اصلی این کتابِ&amp;nbsp;پائولو کوئلیو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; س-ک-س&lt;/EM&gt; است و ارتباط&amp;nbsp; آن با عرفانِ خود، بدن ،انسان، روح و خدا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما داستان فاحشه ای را می خوانید که برای بدست آوردن نان و شهرت ترک یار و دیار خود می کند و کار خود را در فاحشه خانه ای به پایان می رساند. اما این پایان خود آغاز داستان دیگری است برای او.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خود پائولو کوئلیو هم از موضوع جدید کتاب خود اندکی اضطراب دارد.به طوری که در قسمت تقدیمات کتاب خود می نویسد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من واقعا می ترسیدم&amp;nbsp;زیرا رمان تازه من &lt;EM&gt;یازده دقیقه&lt;/EM&gt; به موضوعی می پردازد که خشن ، سخت و شوک آور است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پائولو کوئلیو داستان را این طوری شروع می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بود یکی نبود یک فاحشه ای بود به نام ماریا ...نه یه لحظه صبر کنید &lt;EM&gt;&quot;یکی بود یکی نبود&quot;&lt;/EM&gt;جمله ای است که همه داستان های خوب بچه ها با آن شروع می شود و &lt;EM&gt;&quot;فاحشه&quot;&amp;nbsp; &lt;/EM&gt;کلمه ای است برای بزرگسالان. من چه طور می&amp;nbsp;توانم کتابم را با چنین تناقض آشکاری آغاز کنم؟&amp;nbsp; اما از آنجایی که ما در هر لحظه از زندگیمان یک پا در افسانه های زیبا می گذاریم و یک پا در جهنم . بگذارید داستان را همین طور شروع کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی بود یکی نبود، یک فاحشه ای بود به نام ماریا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نویسنده:پائولو کوئلیو&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مترجم :خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ویراستار:نداره خودم هم بهتر از این بلد نبودم ویرایش کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ناشر:اگر چاپ می شد حتما انتشارات کاروان&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تمام حق و حقوق این کتاب&amp;nbsp;برای خود پائولو کوئلیو&amp;nbsp;محفوظ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2007 22:49:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانم موهاتو بپوشان، من ازت می ترسم!</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; احمد دوست دوران مدرسه ام بود.او یک بسیجی کامل و متعصب بود. یادمه یه روز احمد بهم می گفت : ببین آرش من نمی دونم چرا هر وقت می خوام با یه دختر صحبت کنم اتفاقات عجیب و غریبی می افته . اگه دختره چادری باشه و زیاد آرایش نکرده باشه من خیلی راحت باهاش صحبت می کنم ولی اگر دختره یه کم آرایش کرده باشه همچین&amp;nbsp;خجالت زده می شم که بیشتر ترجیح می دهم که&amp;nbsp;&amp;nbsp;سر مو بندازم پایین و&amp;nbsp;باهاش&amp;nbsp;صحبت کنم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;حالا چیو می خوام با این داستان بهتون بگم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینید در طول تاریخ همیشه دو ویژگی وجود داشته که زن و مرد را&amp;nbsp;از هم جدا می کرده.یکی قوای جسمانی و دیگری زیبایی.اما قوای جسمانی قابلیتی داشته که می تونسته قوه دومی یعنی زیبایی را سرکوب کنه.در نتیجه اگر بخوایم یکم قدیمی فکر کنیم و این دو قوه را طبقه بندی جنسی کنیم یعنی قوه اول را به مرد و قوه دوم را به زن اختصاص بدهیم.می بینیم که هر وقت زنان آمده اند از قوه شان استفاده کنند.قوه سرکوب گر همیشه مانع می شده است.این ممانعت یا فیزیکی بوده است یا زبانی.حتی فرهیختگان جامعه ما نیز از این قضیه مستثنی نبوده اند و این سرکوب را تو شعرها و نوشته هاشون هم مشخص است.در نتیجه این قوه یعنی زیبایی همیشه زیر سایه قوه اولی قرار می گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در جهان امروز (خصوصا جامعه خارج از ایران ) خانم ها به راحتی از این قوه استقاده می کنند.و حالا&amp;nbsp;حتی شرایط جامعه امروز، اجازه استفادهِ سوءِ&amp;nbsp;قدرتِ مردانه را به مردها نمی دهد.و حالا این زنان جامعه هستند که با استفاده از تمام قوایشان دارند با سرعت زیادی این گپ یا فاصله تاریخی را&amp;nbsp;پر می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت هر کدام از این دو قوه غالب بوده اند،گرایشی عمومی به سمت اون قوه ها وجود داشته مثلا در زمان گذشته که&amp;nbsp;قوای جسمانی قوه برتر بوده است حتی زنان جامعه نیز برای اثبات توانایی هاشون رو به این قدرت می آوردند.مثلا این داستان های زنانی که قَبای مردانه به تن می کردند به جنگ می رفتند از این نمونه است.که در همه فرهنگ ها هم وجود دارد.و امروز هم که قوه زیبایی یکی از قوای غالب جامعه است می بینید که حتی مردان نیز برای کسب اعتبار از این قوه استفاده می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا منظور من از طرح این مقدمه طولانی چیه،&amp;nbsp;اینه که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;زنان در جامعه امروز ایران حتی بدون استفاده کامل از این قوه در حال پیشی گرفتن هستند ،آمار&amp;nbsp;زنان دانشگاهی نیز دلیل درستی &amp;nbsp;این ادعاست... و حالا&amp;nbsp; (نا) مردان جامعه که از این پیشرفت می ترسند تمام تلاش خود را برای برگرداندن زنان به خانه هایشان با استفاده از همان قوه پوسیده می کنند.طرح مبارزه با بد حجابی و سهمیه بندی جنسی دانشگاه و غیره هم از ان جمله است...*&lt;/P&gt;
&lt;H6&gt;&lt;EM&gt;*بیشتر در این باره خواهم نوشت&lt;/EM&gt;&lt;/H6&gt;
&lt;H1&gt;&amp;nbsp;&lt;/H1&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2007 00:31:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرب زدگی</title>
<link>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم روی توالت فرنگی نشستن و چای خوردن از عواقب غرب زدگی یه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;انتهی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2007 03:26:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabhayeaftabi&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>shabhayeaftabi</dc:creator>
<guid>http://shabhayeaftabi.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
